چقدر صبوری ای دل... همه چیز را از تو گرفته اند و تو سکوتت را نمیشکنی
فریادت را تا کی درگلویت به زنجیر میکشی که رها نشود؟؟؟
قصه ی بی انتهایی بی وفایی را بنویس.... برای همه
تا بدانند آنکه از مهر و وفا دم میزد.... دروغ گو نبود اما دروغ گفت...

چقدر صبوری ای دل... همه چیز را از تو گرفته اند و تو سکوتت را نمیشکنی
فریادت را تا کی درگلویت به زنجیر میکشی که رها نشود؟؟؟
قصه ی بی انتهایی بی وفایی را بنویس.... برای همه
تا بدانند آنکه از مهر و وفا دم میزد.... دروغ گو نبود اما دروغ گفت...

فقط خیال کوچ پرستوها گاهی دستمالم را مرطوب می کند
حالا حتماباید از چیزی بنویسم مثلا خاطره ای ـ رویایی و یا حتا گلا یه ای اما تا یادم نرفته بنویسم زمین اینجا کنار من نشسته وپاهایش را به اندازه ی تمام گلیم های جهان درازتر کرده !
ومن چقدر نگرانم بگذریم ...
حالا اگر قرار باشد همه ی چیزها را همان طوری که هست بنویسم باید بنویسم دریا ...تا بالای قوزک پای من دریاست و آسمان درقیل وقال پرنده های مهاجر گیج می خورد ومن چقدر نگرانم آه ... دریا .. موج.. دریا .. موج.. دریا....
این حرفها را تا همیشه تکرار کن و اصلا فکر نکن که روزی من روی ساحل شنی نوشته بودم :"موج ها هیچ جایی نمی روند فقط همدیگر را هل می دهند ! "ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود
و من که یاد گرفته بودم دیگر نگران نباشم وشب خواب دیده بودم دنیا به اندازه ی کفش های من کوچک بود ! وبود...

غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافیست
تا تو غریب شوی


مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال منی...
تو برو ، برو تا راحتتر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...
من هنوز تو را دارم...
گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنــوز تورا دارم.
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

این منم همان غریب مانده در کویر
یا منم همیشه از گریزنا گزیر
آن تویی زلال وپاک وساده ونجیب
آن تویی لطیف و خوب وگرم ودلپذیر
تو پرنده ای رها میان آسمان
من میان این قفس پرنده ای اسیر
این منم همیشه یک سوال بی جواب
آن تویی همیشه یک نگاه سربزیر
یکشب ای نگاه سبزعشق،باز هم
دستهای پینه بسته ی مرابگیر
باخودت بیامرابه خانه ات ببر
روبه روشنای یک شکوه چشمگیر
روبه وسعتی پرازصفاوسادگی
روبه انتهای روشن همین مسیر
![]()
در امتداد فصلی بی بهار
ایستاده ایم من و درخت
نگران
می رقصد شاخه های عریان درخت
در مسیر باد
و من
می لرزم
با هر نوازش غم وقتی در چشمان خزان تو
میبینم
ریزش برگ برگ آرزوهایم را
بر سنگفرش خاطرهء دیروز
که زیر گامهای عادت له میشوند.

بگشا لب به سخن
با من از عشق بگو...
كه من از باد زمان مي ترسم مي ترسم مي ترسم
![]()
من مسافري دارم در ميان جاده هاي خدا
قلب من هردم آواز ميكند بر رهش نغمه هاي ناب دعا
هرچه مي خواهم اشكهايم را در پس سكوت بغض بنشانم
به خدا قسم كه نمي شود تا بيايي و من ببينم آن دو چشم سيا
تو نگفتي چه موقع مي آيي تا كه نمناك سازم آن راهت
تو به من دور هستي و من هم از نگاه فريباي تو جدا

شاید از غصه بمیرم عشق من کاری بکن... کاری بکن...

دلم گر فته است
به ایوان میروم و انگشتانم رابر پوست کشیده شب می کشم
چراغ ها رابطه های بین تاریکیند
کسی مرا به آفتاب معر فی نخواهد کرد
کسی مرا به میمهانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی است

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم
چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار دل
آب این روی سیاهم بود و نیست
یاد ان ایام مشتاقی بخیر
عاشقی تنها گناهم بود و نیست
آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .
آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست.
آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن...
دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و
رویاهای سپیدم را ویران می کند

خیلی وقته که درب کلبه ی احساس قلبم
را به روی همه ی پرندگان مهاجر بسته ام ...
این وسط گناه مرغ عشق های
همیشه بی پناه چیست من نمی دانم ؟؟
![]()
که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه
دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند
چشمانم بس که باریده تحمل نور مهتاب را هم ندارد
آخ که چقدر تنهایم ...!
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده
خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته
روبروی آینه نشسته ام ... آیا این منم؟!!!
شکسته...دلتنگ...تنها .... تو با من چه کردی!؟؟؟
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد
دیگر هیچ نخواهم گفت... اما منتظرم...انتظار دیدن...
می روی و گريه می آيد مرا ساعتی بنشين که باران بگذرد...

خداحافظ کمی غمگین
برای لحظه ی تردید
برای آسمونی که تو رو از چشم من میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره اخر جادس
خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
خداحافظ همین حالا...
![]()
قلبم محكوم شد به شكستن
غرورم محكوم شد به خرد شدن
احساسم محكوم شد به بازي گرفتن
چشمانم محكوم شد به باريدن
اما عشقت محكوم شد كه بماند در تكه تكه قلبم و قطره قطره خونم

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم
داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ
گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت
خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم
شد بي هيچ حرارتي اينگونه شايد احساسم نميرد.
![]()
شنيدم بی من سفر کردی نفهميدم به کجا
شنيدم بی من گريه کردی برای چه
از هرکی می پرسم از تو ميگويد:نميدانم؛نميشناسم
يعنی بی من رفتی با چشمان گريان؛آخه چرا
مگه من همدم وهم سخنت نبودم؛پس چرا
آخه چرا ؛چرا بهم نگفتی که دوستم نداری
پس چرا ؛چرا بهم نگفتی که از من بيزاری
آره ميدونستی که اگه بهم ميگفتی باور نمی کردم
ولی با تمام سختی ها ترکت نميکردم
عشق ما بی معنا نبود حرفامون بی پروا نبود
ما با عشق به هم پيوستيم نه هوس

با تمام وجودصدايت ميکنم صدايت ميکنم
تا نگاهم کني نگاهم کني
تا چشمانم پر از اشکم را ببيني اشکهايم را ببيني
تا دلت برايم بسوزد دلت بسوزد
تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني
آن وقت از ته دل فرياد ميزنم و به تو خواهم گفت صادقانه دوستت دارم آن وقت شايد ديگر هرگز تنهايم نگذاري .... هرگز
![]()
اگربودي دلم غمگين نمي شد
سرانجام دل من اين نمي شد
بهارم رنگ وبوي تازه اي داشت
بدون پونه ونسرين نمي شد
تمام لحظه هاي انتظارم
اسيرچينه وپرچين نمي شد
به زير آسمان آبي عشق
شبم بي ماه وبي پروين نمي شد
دريغا،گرنبودم مست عشقت
سرانجام دل من اين نمي شد
![]()
با چشم های درد
با چشم های اشک
با اشک با این گوهر پر یاب
گفتم برایت نامه بنویسم
تا هیچ گاه _ تا هیچ وقت
حتی ندانی
من عاشق آن روزها بودم
این روزها
این راه
بر
رفتنم یا رفتنت باز است !
شاید تو هم این نامه را با غصه با حسی پر از احساس من
بار دگر
با عشق
شاید نمی خوانی
شاید می خوانی !
....
سلام
امده ام چنانکه باید می آمدم و رسم و راه روزگار مرا نیز به راه خود آورد .
