تبليغاتX
تنهای تنها

تنهای تنها

 چقدر صبوری ای دل... همه چیز را از تو گرفته اند و تو سکوتت را نمیشکنی

فریادت را تا کی درگلویت به زنجیر میکشی که رها نشود؟؟؟

قصه ی بی انتهایی بی وفایی را بنویس.... برای همه

تا بدانند آنکه از مهر و وفا دم میزد.... دروغ گو نبود اما دروغ گفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 13:40  توسط angelic girl  | 

 

 سلام حال همه ی پرنده ها خوب است

فقط خیال کوچ پرستوها گاهی دستمالم را مرطوب می کند

حالا       حتماباید از چیزی بنویسم مثلا خاطره ای ـ رویایی و یا حتا گلا یه ای اما تا یادم نرفته بنویسم زمین اینجا کنار من نشسته وپاهایش را به اندازه ی تمام گلیم های جهان درازتر کرده !

ومن چقدر نگرانم بگذریم ...

حالا اگر قرار باشد همه ی چیزها را همان طوری که هست بنویسم باید بنویسم دریا ...تا بالای قوزک پای من دریاست و آسمان درقیل وقال پرنده های مهاجر گیج می خورد ومن چقدر نگرانم آه ... دریا .. موج..  دریا ..  موج.. دریا....

 این حرفها را تا همیشه تکرار کن و اصلا  فکر نکن که روزی من روی ساحل شنی نوشته بودم :"موج ها هیچ جایی نمی روند فقط همدیگر را هل می دهند ! "ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود 

و  من که یاد گرفته بودم دیگر نگران نباشم وشب خواب دیده بودم دنیا به اندازه ی کفش های من  کوچک بود !      وبود...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 14:1  توسط angelic girl  | 

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:44  توسط angelic girl  | 

 

مطمئن باش و برو              ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست و چه زشت

                                       به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک             که پر از یاد تو بود

                    و خیالم می گفت تا ابد مال منی...

تو برو ، برو تا راحتتر         تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:39  توسط angelic girl  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:59  توسط angelic girl  | 


 

 

من هنوز تو را دارم...

 

گاهي كه دلم


به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد


چشمهايم را فراموش مي كنم


اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند


من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس


مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست


و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد


و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند


با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست


از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد


و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد


و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد


از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است


من هنــوز تورا دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:8  توسط angelic girl  | 

 

  

تو مرا می فهمی


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی

  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:50  توسط angelic girl  | 

 

این منم همان غریب مانده در کویر

یا منم همیشه از گریزنا گزیر

آن تویی زلال وپاک وساده ونجیب

آن تویی لطیف و خوب وگرم ودلپذیر

تو پرنده ای رها میان آسمان

من میان این قفس پرنده ای اسیر

این منم همیشه یک سوال بی جواب

آن تویی همیشه یک نگاه سربزیر

یکشب ای نگاه سبزعشق،باز هم

دستهای پینه بسته ی مرابگیر

باخودت بیامرابه خانه ات ببر

روبه روشنای یک شکوه چشمگیر

روبه وسعتی پرازصفاوسادگی

روبه انتهای روشن  همین مسیر

                    

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:39  توسط angelic girl  | 

 

 در امتداد فصلی بی بهار      

 ایستاده ایم من و درخت

نگران

می رقصد شاخه های عریان درخت

   در مسیر باد

  و من

 می لرزم

  با هر نوازش غم وقتی در چشمان خزان تو

میبینم

ریزش برگ برگ آرزوهایم را

بر سنگفرش خاطرهء دیروز

که زیر گامهای عادت له میشوند.

 

                         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط angelic girl  | 

هردومان منتظريم

بگشا لب به سخن

با من از عشق بگو...

كه من از باد زمان مي ترسم    مي ترسم   مي ترسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:57  توسط angelic girl  | 

شعر از خودمه

من مسافري دارم در ميان جاده هاي خدا

قلب من هردم آواز ميكند بر رهش نغمه هاي ناب دعا

هرچه مي خواهم اشكهايم را در پس سكوت بغض بنشانم

به خدا قسم كه نمي شود تا بيايي و من ببينم آن دو چشم سيا

تو نگفتي چه موقع مي آيي تا كه نمناك سازم آن راهت

تو به من دور هستي و من هم از نگاه فريباي تو جدا

 

                           

                                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:52  توسط angelic girl  | 

نمي‌نويسم
چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني
حرف نمي‌زنم
چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي
نگاهت نمي‌كنم
چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني
صدايت نمي‌زنم
زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است
فقط مي‌خندم
چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:35  توسط angelic girl  | 

دارم از یاد تو میرم عشق من کاری بکن

شاید از غصه بمیرم عشق من کاری بکن... کاری بکن...

 heart

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:16  توسط angelic girl  | 

پرنده مردنی است         

دلم گر فته است

به ایوان میروم و انگشتانم رابر پوست کشیده شب می کشم

چراغ ها رابطه های بین تاریکیند

کسی مرا به آفتاب معر فی نخواهد کرد

کسی مرا به میمهانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:46  توسط angelic girl  | 

 

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:8  توسط angelic girl  | 

 

 آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .

 آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد .

 آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .

 آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست.

 آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:28  توسط angelic girl  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:26  توسط angelic girl  | 

 

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و

رویاهای سپیدم را ویران می کند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:27  توسط angelic girl  | 

خیلی وقته که درب کلبه ی احساس قلبم

را به روی همه ی پرندگان مهاجر  بسته ام ...

 این وسط گناه مرغ عشق های

 همیشه بی پناه چیست من نمی دانم ؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:48  توسط angelic girl  | 

آموخت که چگونه گريه کنم امّا گريه به من نياموخت

 که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه

 دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:5  توسط angelic girl  | 

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند
چشمانم بس که باریده تحمل نور مهتاب را هم ندارد
آخ که چقدر تنهایم ...! 

                                            دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده
                                     خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته
                                         روبروی آینه نشسته ام ... آیا این منم؟!!!
                                       شکسته...دلتنگ...تنها .... تو با من چه کردی!؟؟؟


                                              شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد
                                    دیگر هیچ نخواهم گفت...    اما منتظرم...انتظار دیدن...

می روی و گريه می آيد مرا  ساعتی بنشين که باران بگذرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 15:32  توسط angelic girl  | 

 

خداحافظ کمی غمگین

برای لحظه ی تردید

برای آسمونی که تو رو از چشم من میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس

نه اینکه میشه باور کرد

دوباره اخر جادس

خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

خداحافظ همین حالا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 15:19  توسط angelic girl  | 

قلبم محكوم شد به شكستن

غرورم محكوم شد به خرد شدن

احساسم محكوم شد به بازي گرفتن

چشمانم محكوم شد به باريدن

اما عشقت محكوم شد كه بماند در تكه تكه قلبم و قطره قطره خونم  

 

 

 خيلي دوستت دارم خيلي زياد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:54  توسط angelic girl  | 

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم

 داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ

 گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت

خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم

 شد بي هيچ حرارتي اينگونه شايد احساسم نميرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:2  توسط angelic girl  | 

شنيدم بی من سفر کردی نفهميدم به کجا

شنيدم  بی من گريه کردی برای چه

از هرکی می پرسم از تو ميگويد:نميدانم؛نميشناسم

يعنی بی من رفتی با چشمان گريان؛آخه چرا

مگه من همدم وهم سخنت نبودم؛پس چرا

آخه چرا ؛چرا بهم نگفتی که دوستم نداری

پس چرا ؛چرا بهم نگفتی که از من بيزاری

آره ميدونستی که اگه بهم ميگفتی باور نمی کردم

ولی با تمام سختی ها ترکت نميکردم

عشق ما بی معنا نبود حرفامون بی پروا نبود

ما با عشق به هم پيوستيم نه هوس

 

شبگرد تنها........................!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:48  توسط angelic girl  | 

                         با تمام وجودصدايت ميکنم صدايت ميکنم

 

                                  تا نگاهم کني نگاهم کني

 

                    تا چشمانم پر از اشکم را ببيني اشکهايم را ببيني

 

                               تا دلت برايم بسوزد دلت بسوزد

 

                              تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني

 

   آن وقت از ته دل فرياد ميزنم و به تو خواهم گفت صادقانه دوستت دارم آن وقت شايد ديگر هرگز تنهايم نگذاري .... هرگز

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:31  توسط angelic girl  | 

 اگربودي دلم غمگين نمي شد
سرانجام دل من اين نمي شد
بهارم رنگ وبوي تازه اي داشت
بدون پونه ونسرين نمي شد
تمام لحظه هاي انتظارم
اسيرچينه وپرچين نمي شد
به زير آسمان آبي عشق
شبم بي ماه وبي پروين نمي شد
دريغا،گرنبودم مست عشقت
سرانجام دل من اين نمي شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:26  توسط angelic girl  | 

با چشم های درد

 

با چشم های اشک

 

با اشک با این گوهر پر یاب

 

گفتم برایت نامه بنویسم

 

تا هیچ گاه _ تا هیچ وقت

 

حتی ندانی

 

من عاشق آن روزها بودم

 

این روزها

 

این راه

بر

 

رفتنم یا رفتنت باز است !

 

شاید تو هم این نامه را با غصه با حسی پر از احساس من

 

بار دگر

 

با عشق

 

شاید نمی خوانی


شاید می خوانی !

 

....

 

سلام

 

 

امده ام چنانکه باید می آمدم و رسم و راه روزگار مرا نیز به  راه خود آورد .

 

گفته بودم می روم و روزی  باز می گردم که آسمان هم در چشم هایم شرم  نقاشی کند و امروز همان

 

 روز

 

است و امروز همان ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:55  توسط angelic girl  |